نمي خواهم بگويم،نمي خواهم بنويسم،اما نمي توانم.
من نياز دارم؛ به گفتن و نوشتن.
به گفتن حرفهايي كه مي توانم بگويم ،
و به نوشتن حرف هايي كه نمي توانم بگويم.
پس بايد بنويسم تا درد خود را با نوشته هايم تسكين ببخشم.
گفتم،درد؛آري:درد ره آورد سفر به ماوراي روح انسان هاست.
ره آوردي گه خوشايند ،
كه نتيجه ي حماقت و ساده انديشي انسانهاي ترسان و فراري از حقيقت است،
و گهي زجر آور و مشمئز كننده كه آيينه ي تمام نماي حقيقت است.
در ظاهر شاد و خوشحال هستم ،
ولي كسي باور نمي كند چه درد سنگيني بر درياي پر تلاطم سينه ام حكمراني مي كند.
خيلي مي ترسم.از چيزهايي مي ترسم ،
كه ديگران براي بدست آوردنش با همديگر رقابت مي كنند،يا همديگر را مي كشند.
من اول از همه از خودم مي ترسم.از تك تك سلول هاي بدنم از يكايك ژنهايم مي ترسم.
از زن جماعت هم مي ترسم !اما نمي دانم چرا؟
چون از مرد شدن مي ترسم ؛پس از مرد ها هم مي ترسم.
مي خواهم هميشه بچه بمانم و خواهم ماند.
نوشته شده توسط آیدن در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 ساعت موضوع | لينک ثابت
ایچیرن سن ،بیلیرم دردین چوخ دؤ
ایچمیرم من ، دیمه دردیم یؤخ دؤ
بئله یاننام گؤزلیم سـن سـیز من
بیر دنیز می ده ایچم،آتش جانیم چوخالار
....................................................
وئرمیشام بیر دؤلؤ پیمانه اؤ گؤزلردن من
کِیفلیم،سَن دانیشان،دوزلو اؤ سؤزلردن من
سئنمشام گوزگو کیمی،هر بؤلؤگؤمده رسمین
اؤز اوزوم یؤخدو،سئنئخ گوزگوده،اؤتؤر منی سن
.....................................................
قارا قاراقا کیمی بایقوش لارا ، لالای دیه نم
اُتؤرؤب بیر بیجاقا غم لره،های های دیه نم
گل منیم توت قؤلؤمو،یاپیش آپار گؤی لره وئر
اوجا گؤی دن منی آت آﱢشاغی،سؤندؤر چیراغیم
...................................................
بیلیرم دوشسم آشاغی، منه جک یئر ده سئنار
یئر سیناندا اؤنا گؤی یاسلی اؤلؤب قان آغلییار
قان دوشوب یئرلره سئل تک آخار،اؤومؤ یئخار
سارا تک سنی قاپیپ،آرادان نئجه قاچار؛منی زحمته سالار
................................................
سارا سئزلاندیم اُتؤردؤم ، یانا یانا بئجاقا
ایسده دیم تاپشیرام اؤز جانیمی،بیر قان پیچاقا
نیله ییم گؤردوم اؤ شهلا گؤزو،مجنون اُلدؤم
گئجه دن گوندوزه ایچدیم ، سنه سالیق وئردیم
.................................................
ایچیرن سن ، دیمه دردین یوخ دؤ
ایچیرم من ،قارا دردیم چؤخ دؤ
یئنه یاننام گؤزلیم سنله هنوز
بیر دنیز مِی،ایچیرم،آتش جانیم چوخالا
نوشته شده توسط آیدن در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ساعت موضوع | لينک ثابت
هان ای فلک از جان من،دیگر چه خواهی این جان ناچیزم به غم آخر چه کاهی
ای پیر افسون ساز، گیتی ، جانم مرنجان دیگر نماند از جان مـن ، سالی و ماهی
مـن در کجا بودم که آوردی به اینجا ایـنجا و آنـجا سهـم مـن ، باشـد تباهی
با چه معیاری تو می سنجی قضـا را؟ سهـم مـن دریوزگی ، سهم تو شاهی؟
گومرا،حاشا مکن،طفره مرو ای کژ مدار از چه رو بت می تراشـی ، گاه گاهی
گه در دل سنگ سیه در خانه ای تو گـه نامـده می آیی و مـوعـود چاهی
از ترس فهـم مردمان ، پوچی خود را مانند سـوزن گـم کـنی در شطِﱠ کاهی
تف بـر این دامان ناپاک و پـلشـتت در پیـش دانـایـان عـالـم رو سـیاهی
نوشته شده توسط آیدن در جمعه شانزدهم فروردین 1387 ساعت موضوع | لينک ثابت
من همان شعلۀ برخواسته از آتش حسرت هستم
که بسوزد تن و جان با شرر بی زاری
تو همان غنچۀ پروردۀ گلچین دقایق هستی
که به خاری بخلی دست خریداران را
من همان خندۀ نشکفته به لبهای کسانی هستم
که به امید عبث چشم به فردا دارند
تو همان وعدۀ در چند کتاب آمده ای
که سرابی بدهی جان عطش ناکان را
من همان شعر نوی بی سر و بی ته هستم
که به زورعرق و پاکت سیگار و حشیشم گویند
تو همان قافیه پرداز غزل های امیران هستی
که به سحر سخن پوچ تو حیران همگان
من همان درد ازل وارۀ انسان گرفتار غمم
که به فریاد متالی ز گلوگاه حقیقت آیم
تو همان حس ابد گونۀ غرقان به گرداب منالی
که پس از هر دو جهان عالم معنای جدیدی سازند
من همان شعر شعورم که ز پیش از تاریخ
بودم و پیه تکامل به تنم مالیدند
تو همان مست غروری که ز بیم عدمت
جامه تک لای ابد بر تن عریان کردی
نوشته شده توسط آیدن در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت
نگاهم برنگاهت خیره چون شد قرارم رفت و حاصل صد جنون شد
چودیدم خنده ای برروی ماهت به ناگه مـاه لـغـزیـد و نگون شد
طلـسم ایـن دلم بشکـست ناگاه سرشک دیـده ام دریـای خون شد
ازآن شیرین لبانت آه و فریاد غـمت فرهاد و این دل بیستون شد
اشارتهای تودیدم صـد افسوس زبانم مـُُرد و کامـم زهـرگون شد
بدا، ترسی به دل بودم، نهانی خوشا ، با مهـر تو از دل برون شد
میازارم،که آزردندم این خلق مرنجانم، که دل خوار و زبون شد
چراغ مردۀ دل مرده تر شد دل بیزار مـن چون بود و چون شد
کنون کنج خیالم روز و شبها خیـالـم بـا خیـالـت شـاد گـون شد
نوشته شده توسط آیدن در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت
وه : که با عصیان گری ، آب و گلی آمیختند
به : که درکام فلک ،صد جام میگون ریختند
وخ : که با فریاد وحشت ، زندگانی سوختند
دم به دم از عمر خود را، در سـرابی بیختند
اینک از بی همزبانی خسته و درمانده اند
زین کران تا آن کران بر هر چه غم آویختند
زین خلایق پند می گیر و زین ره دور باش
این خدایان و شیاطین ، با یک دگر آمیختند
نوشته شده توسط آیدن در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت
قارا گون باتدی ، داهـا قاش دا قرلدی قارا قاشلی ، قارا گؤزلؤ ، بؤرا گلدی
اؤ قارالیخدا گئجه ، گـوندوزوم اؤلدؤ قارا چالمیش کؤنؤلؤم بیرده برلدی
نوشته شده توسط آیدن در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت
من همانم که درآن دور درآن پشت افق هاله ای دیدم ودیوانه شدم هم بی خود
یاد دارم که در آن روز پریشان حالی بشـدم نقـش کشی بر در و دیوار افق
نشدم غافل ازآن لحظۀ احوال پریش گرچه نگذاشتنم یک دمکی با دل خود
من از آن روز گرفتارشدم بر دامی تاروپودش دست و پا بند به پهنای افق
روزوشب چشم به دامان افق میدوزم اشک پالودۀ خود بیـنم و افـسانۀ خود
خبری نیست ازآن هالۀ چشـم بیمـار تا کجا رفت دل و دیده به دنبال افق
باز در گوشـۀ تنهایی خود می لولم غرق گرداب سرشکیم من و دیدۀ خود
نوشته شده توسط آیدن در سه شنبه دوم بهمن 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ

نیست چیزی خبری...
ور تو را گفتم چیز دگری هست نبود"
جز فریب دگری...
فهرست اصلي
دوستان
نوشته هاي پيشين
طراح قالب