صدایی می آید و قطع میشود،صدا دوباره می آید و دوباره قطع میشود.
نمیدانم صدا صدای کیست،یا از کجا می آید؟!
حتی نمی دانم صدایی هست که می آید، یا فقط موهومی زاییده خیال پوچ تنهایی من است.
می خواهم از جایم بلند شوم و در پی صدا صاحب صدا بگردم،
شاید بدین وسیله خود را گول بزنم ونور امیدی ا در دشتستان تاریکی سینه خود روشن سازم.
اما تنم به زمین میخکوب شده است. نمی توانم از جایم اندکی بلغزم.
به اطرافم نگاه می کنم،شاید چیزی یا کسی را ببینم و باور کنم که هستم و اگر هستم تنها نیستم.
اما چشمهایم دروغ نمی گویند. من چیزی نمی بینم . هیچ چیزی...
لحظه ای به فکر فرو می روم . شاید من کور شده ام . اما ...نه من کور نشده ام.
تا آنجایی که به یادم می آید من تا به حال چیزی ندیده ام.
شایداصلا من چشم ندارم ،شاید من کور مادر زاد به دنیا آمده ام.نمی دانم...
من تا به امروز همین فکر را راجع به گوشهایم نیز می کردم.
به خیالم من کر بوده ام و هیچ چیزی را نمی شیدم اما امروز برای اولین بار صدایی شنیدم.
صدایی امید بخش و نا امید کننده،ترساننده و آرام کننده.
اما...پس چرامن تا به حال حرکت نکرده ام؟
در طول سالیان زندگی حتی ذره ای هم از جای خود جم نخورده ام!
شاید من فلج باشم شاید در کودکی طی حادثه ای توانایی حرکت را از دست داده ام!
اما...نه...نه...امکان ندارد، اگر چنین است حتما من مرده ام
نه چشمی برای دیدن،نه گوشی برای شنیدن،نه اندامی برای حرکت و نه حس و میلی...
پس تفاوت من با مرده ها در چیست؟
هیچ...هیچ...هیچ...
نه...این امکان ندارد من امروز دریافتم که زنده ام.
آن صدا به من گفت تو زنده ای ، چون میشنوی ، پس : هستی
درون افکار متلاطم خویش غوطه ور بودم،که بدن کرخت من برای اولین بار چیزی را حس کرد
حس غریبی بود و من اسم این حس را سرما گذاشتم .
من این سردی و نمناکی را با تمام وجود احساس میکردم.
گویی تن سرد و بی حرکت من گرم شده و در میان هزاران تن سرد و مرده های بی جان اسیر است.
در حال کلنجار و بازی با حس جدیدم بودم که ناگهان ترس عجیبی در دل من رخنه کرد.
انگار بعد از چندین سال نابینایی چشمان من برای اولین بار چیزی را دیده بودند.
آری...من اشتباه نکرده بودم
دو گوی سیاه رنگ معلق، که آتش دردی از آنها زبانه می کشید و تمام وجود و هستی ام را می سوزانید،
در روبروی من بودند ومانند دو چشم تهدید کننده که خبر از پیشآمدی شوم را می دادند،به من خیره شده بودند
نه...آن ها گوی های سیاه آتشین نبودند، بلکه واقعاً چشم بودند.
چشم های وحشتناک موجودی بودند که از دنیای دیگری آمده بود
و دنیای تنهایی من را با لذت وصف ناپذیری تماشا می کرد.
ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود. برای اولین بار احساس کردم که می توانم حرکت کنم.
و دست و پاهایم به قدرت و اراده من حرکت خواهند کرد.
از شدت ترس و تکان شدیدی به دست و پاهای خود دادم و آنها حرکت کردند. اما حرکت آنها محدود بود.
آن چشمها لحظه به لحظه به من نزدیک میشدند و من گرمای سوزان آنها را با تمام وجودم احساس می کردم.
با تمام قدرت دست و پای خود را کشیدم. صدایی به گوشم آمد. صدای شکستن و پاره شدن.
آری دست وپای من آزاد شده بود.
اما چشم هایم به جزآن چشم های خیره که لحظه به لحظه به من نزدیک و نزدیکتر می شدند نمی توانست چیز دیگری را ببیند.
اطراف خود را با دستهایم لمس می کردم،شاید راه فراری پیدا کنم.
دستهایم ناخود آگاه بالای سرم قرار گرفتند و تکان شدیدی به شی ای که بالای سرم بود وارد کردند.
آن شی تکانی خورد و به کناری افتاد.
در این هنگام نور زننده ای تابیدن گرفت. برای چند لحظه چشم هایم را بستم.
یادم نمی آید تا این لحظه من حتی یک تابش کوچک از یک نورکوچک دیده باشم.
وقتی چشم هایم را باز کردم از شدت ترس و هیجان سر جایم میخکوب شدم
شوکه شده بودم و از ترس می لرزیدم.
زیرا خود را درون تابوت بزرگی یافتم پر از مرده های تجزیه شده یا در حال تجزیه.
جمع مجتمع متکسری که هر یک محکوم به تحمل عذاب تنهایی بودند،
و پر از زنجیرهایی بود که دست و پاهایشان را چون اژدها یی به کام خویش فرو برده بود و تنها زنجیر دست و پای من پاره و شکسته شده بود.
در این هنگام احساس کردم که در آتش خشمی سراپایم می سوزد. روبرویم را نگاه کردم.
آن چشم ها کاملا در روبرویم بودند و با خشم وصف ناپذیری به چشمان بهت زده من خیره شده بودند.
از جایم بلند شدم و با سرعت هر چه تمام شروع به دویدن کردم.
اطرافم از تابوت های در بسته پر بود.وول خوردن و لغزین اجساد را زیر پاهایم احساس می کردم.
اما از ترس آن چشم ها با قدرت و سرعت هر چه تمام می دویدمو پیش می رفتم.
تا اینکه به دروازه بزرگی رسیدم و برای چند لحظه ایستادم.
نفس نفس می زدم و احساس می کردم که هم تینک قلبم از قفسه سینه ام بیرون خواهد آمد.
هنگامی که به پشت سرم نگاه کردم دیدم آن چشم ها کاملا به من نزدیک شده اند و در چند قدمی من هستند.
به سرعت در را باز کردم و خارج شدم وبدمن درنگ دروازه را بستم.
پشت خود را به در تکیه داده بودم و نفس نفس می زدم ؛ اما خوشحال بودم.
احساس جدیدی را در ضمیر خویش احساس می کردم؛ احساس پویایی،احساس بودن و حس ماندن.
شروع کردم به راه رفتن و دور و بر خود را پر از انسان هایی با شکل و شمایل خود یافتم.
از بودن در کنار آن ها خرسند بودم و می خواستم همیشه آنجا باشم.
زیرا باور کرده بودم که هستم و همیشه باید باشم . دیگر مرگ برایم مفهومی نداشت.
آری...من زنده بودم ... چون می دیدم،می شنیدم،حرکت می کردم،حس می کردم و جاری بودم.
آن روز برایم روز شلوغ و پر کاری بود؛خسته شده بودم و احتیاج به استراحت داشتم.
روی زمین خشکی دراز کشیدم و چند لحظه نگذست که به خواب عمیقی فرو رفتم.
نمی دانم چند ساعت،چند روز ویا چند...خوابیده بودم
اما وقتی بیدار شدم،دیدمنمی توانم حرکت کنم؛
با خودم گفتم : این از خستگی زیادی است که از پس از آن تعقیب و گریز در بدنم ایجاد شده است.
چشمهایم را باز کردم؛اما نتوانستم چیزی را ببینم؛
گفتم:حتما شب بی مهتابی است و همه جا غرق در تاریکی است.
در حال تقلا برای حرکت بوودم که از پشت سر صدایی آمد؛
خوشحال شدم و با شور و شوق هر چه تمام سرم را بر گرداندم؛اما چیزی آنجا نبود.
به اطراف نگاه جستجو گرانه ای می کرم و دنبال صاحب صدا می گشتم ؛
که به یکباره همچون چوب خشک شدم.
زیرا در روبرویم دو گوی سیاه رنگ معلق که آتش دردی از آن ها زبانه میکشید و سراپایم را درآن آتش سوزنده فرو می برد را دیدم.
نه آن ها دو گوی سیاه آتسین نبودند ؛
بلکه دو چشم خشمناک تهدید کننده بودند؛ که به چشمان بهت زده و سرشار از ترس من خیره مانده بودند.
نوشته شده توسط آیدن در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 ساعت موضوع | لينک ثابت
الا اي پير ميخانه ، بده جامي و پيمانه كه دور از روي جانانه شدم مجنون و ديوانه
بده دردي كه بهرغم شفاي عاجلي باشد جلاي روح و جسم و جان، نديم هر غريبانه
كه شايد با مي رنگين، رهم از اين غم سنگين روم زين معبد ننگين سوي بتخانه، بتخانه
بتي سازم به آب و گل ميان سينه او دل دلي از جنس آيينه به صد افسون و افسانه
شدم محزون مه رويي اسير تار گيسويي كنار ياس خوش بويي ، شدم مفتون فتانه
خدا را اي جهان دون چه خواهي از دل مجنون دلي آكنده و پر خون شده از خويش بيگانه
به گرد شعله عشقي بسورد اين دل زارم به شمع هجر و مهجوري بسوزد همچو پروانه
چرا با ما وفا كردي به دردي مبتلا كردي در آخر هم رها كردي در اين گمگشته ويرانه
تو اي از خويش بيگانه بيا با ما به ميخانه كه شايد روي جانانه ، ببينيم اندرين خانه
نوشته شده توسط آیدن در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 ساعت موضوع | لينک ثابت
امشب چه شب شومي است!
اي كاش نمي آمد
امشب ز پي روزش
اين ساحر بد هيبت
با آن پك و آن پوزش
اي كاش نمي روييد
اين بذر پر از كينه
در باغ و شبستانم
اين تخم فريب و شر
سوزيد دل و جانم
با آن تب و آن سوزش
............................
امشب چه شب شومي است!
ارواح خبيث اينجا
افكار پليد آنجا
من ماندم و صد دشمن
دل ماند و دگر هيچش
در كنگره اعلي
در سلسله بالا
در كوه و به صد دريا
ما برزخيان هستيم
آواره و سرگردان
در كلبه درويشي
در كنج و به هر پيچش
............................
امشب چه شب شومي است!
دروازه اين دوزخ :
باز است به روي من
دست مدد شيطان
در روبروي من
دشت برهوت است اين؟
يك سو شبح شيطان
يك سو نفس حيوان
يك سو سبب انسان
من هستم و صد وحشت
دنياي سكوت است اين؟
.............................
امشب چه شب شومي است!
باد غم و كورانش
در قله كوهستان
سرد است هوا اينجا
هر قلب پر از الفت
چون قالب يخ گشته
دوري كن از اين سرما
در دامن كوهستان
خميازه غاري چند
اميد به دل آرد
نور و شرر و گرما
.........................
امشب چه شب شومي است!
در پشت شرار غار
سرماي زمستان است
در آن طرف گرما
خاموشي و حرمان است
در ماوراي نور
تاريكي و نسيان است
اين غار شب شومم
تابوت خيالم شد
اين گور مرا تنگ است
اين خواري و اين ننگ است
از سردي و سوز و زم
رستيم در اين روزن
اينجا كه چو زندان است
اينجا كه چو زندان است
امشب چه شب شومي است!
امشب چه شب شومي است....!
نوشته شده توسط آیدن در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 ساعت موضوع | لينک ثابت
می گویند هر کس نیمه گمشده ای دارد و روزی آن را پیدا خواهد کرد!
من هم دنبال نیمه گمشده ام از افلاک تا خاک و از خاک تا افلاک گشتم اما:
در اول راه پاک پاک بودم پس دنبال پاکترین پاک گشتم و بعد از مدتی او را پیدا کردم
و از او در باره نیمه گمشده ام پرسیدم
زیر چشمی به او نگاه میکردم،منتظر بودم که آغوش باز کند و بگوید:
آری من نیمه گمشده تو هستم
اما او نگاه ناامید کننده ای به من کرد و گفت: من نیمه گمشده تو نیستم
کمی پایین برو شاید او را یافتی
و من پایین رفتم باز هم پاک بودم اما نه پاک پاک
آنجا فرشته ای را دیدم از فرشته پرسیدم نیمه گمشده من تو هستی؟
با لبخند ملایمی گفت نه،و با دست به فروتر اشاره مبهمی کرد
باز هم پایین تر رفتم و دنبال نیمه گمشده خود گشتم
از دور آدمی را دیدم ، نزدیکتر رفتم
او یک زن بود به او گفتم آیا تو نیمه گمشده من هستی؟
به نشانه تایید سری تکان داد و با خنده موزیانه ای گفت آری!
اما چشمانش به نقطه پایین تری خیره بود
و بازهم پایین تر رفتم
از حیوان پرسیدم آیا تو نیمه گمشده من را ندیدی؟
و او با صراحت تمام گفت نه!
پایین پایین رفتم اما دیگر پاک نبودم آلوده شده بودم
آلوده بودن آلوده تلاش بیهوده ای برای ماندن
چون خاک هم از نیمه گمشده من خبر نداشت،پله ای دیگر فرو رفتم و به هیچستان رسیدم
برزخ مطلق،حرمان شهری که زمان در آن راستایی ندارد
نه صدایی ، نه نوری ، نه ردی ، نه ثوابی و نه خطایی
ذره ای فاصله تا عدم و نیستی
مدتی آنجا بودم نمیدانم چند دقیقه،چند ساعت،چند سال،ویا چند قرن طول کشید
فقط میدانم که به دشواری گذشت
دیگر خسته شده بودم از بیهودگی دلم گرفت
دوباره عزم خود را جزم کردم و در پی گمشده ام راهی شدم
پس باید باز هم پاک پاک می شدم پاک پاک ، واز خاک به افلاک میرسیدم
از هیچستان که بیرون آمدم دوباره خاک را دیدم اما داشت می پوسید و بیشتر شبیه شن شده بود
او با تعجب نگاه مغزی به من کرد و به بالا خیره شد
از خاک که دلسرد شدم دنبال دنبال جنبنده ای ، حیوانی ، جانداری ... گشتم
اما به جز چند تکه استخوان چیز دیگری نیافتم
پله ای بالاتر رفتم و به انسان رسیدم این بار او یک مرد بود به او گفتم آیا نیمه گمشده من تو هستی؟
آهی کشید و گفت: من هم سالیان سال است که دنبال نیمه گمشده ام میگردم. آیا تو او را ندیدی؟
هر دو برای لحظه ای خاموش شدیم و به راه خود ادامه دادیم
باز هم بالاتر رفتم کمی پاک شده بودم
دنبال فرشته ها میگشتم ،اما اثری از آنها نبود
ولی بوی مست کننده جنونی مبهم در فضای لایتناهی پیچیده بود
و خبر از حادثه ناگواری خوشایند را میداد!!!
و باز هم بالا رفتم بالاتر از هر بالایی دیگر پاک شده بودم پاک پاک پاکتر از هر زمانی
و با پاکی و ضلالی تمام در پی پاکترین پاک جهان میگشتم تا از او درباره نیمه گمشده ام بپرسم
همچنان در جستجو بودم که از دور سایه اش را دیدم از خوشحالی سر از پا نمی شناختم
در خیال خامم او نیمه گمشده من بود چون هردو پاک بودیم
اما وقتی به او رسیدم پشتش به من بود دلهره عجیبی بر قلب من حاکم شده بود
من با این حال آشنایی دیرینه داشتم
با احترام و آرامی خاصی او را صدا کردم
و او با وقار وصف ناپذیری آرام آرام رویش را به سوی من گرداند
آه...نه...ممکن نیست...
آری...او خدا نبود!
شیطان بود که بر اریکه قدرت و فرمانروایی عالم تکیه کرده بود
و با لذت وصف ناپذیری به چشمان بهت زده من خیره شده بود
(آری...نیمه گمشده من پیدا شده بود،اهریمن نیمه گمشده من...بود...)
نوشته شده توسط آیدن در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ساعت موضوع | لينک ثابت
در جهان بي كسي اين زندگي كابوس ماست همدلان چون دشمن و هرهمزبان ناموس ماست
شمع ها را كشتيم و در ظلمت گرفتار آمديم ذره ها چون گوهر و هر قطره اي قاموس ماست
در بيابان عدم بي يار و ياور مي رويم ره نمامان وحشت و هر آرزو فانوس ماست
با همه ديوان دد يك رنگ و يك دل گشته ايم اين قراول رهزن و هر رهزني قابوس ماست
پيل ها را چون پشه كرديم و بد كرديم بد موشها چون پيل و هر پشه اي جاموس ماست
بوسه ها بر دست و پاي اهرمن كرديم ما همچو ضحاكيم و شيطان ها همه پابوس ماست
ما به ظاهر نيك و باطن ها لجن زاري خراب اين نشان از مكر و حيلت هاي پر سالوس ماست
زين گذر گه ما به آتشدان دوزخ مي رويم حوري و باغ ارم از بهر ما كابوس ماست
نوشته شده توسط آیدن در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 ساعت موضوع | لينک ثابت
من جنوني دارم ...!
من نيازي دارم ...!
در دلم نقش غروب است
كه حك گشته به پهناي زمان
همدمم ظلمت شب
نعره ام خاموشي است
نفسم تنگ شد و هم نفس نيست مرا
در بلنداي سقوط بال پرواز شكست
رشته الفت من از همه هم راز گسست
من صداي وزش باد شبانگاه شدم
با نسيم سحري هم دم و هم راه شدم
من در آيينه شب نور رهايي ديدم
لحظه اي بود دگر هيچ نبود
به جز افسانه حك گشته به لوحي جاويد
قصه اي بود ز سر منزل غمناك جدايي
آري....
قصه بودن و ماندن
قصه رفتن و رستن
قصه بود و نبود : قصه فاصله بود
قصه بود و نبود: همچو يك فاجعه بود
فاصله: حرمت ديدار شكست
همچو ديوار شد و روزن ديدار بست
فاصله آتش حسرت چو شراري افروخت
فاصله خانه اميد مرا سوخت كه سوخت
من پريشان نگاهي هستم:
كه به اعماق وجود رخنه كرده به نگاهي مبهم
من پشيمان نگاهي هستم:
كه به آن چشم سمايي كردم
من خريدار نگاهي هستم:
كه مرا ديد و من او را كشتم
به ديار غربت به نگاهي خاموش
دگر اين دشت و كوير
دگر اين كوه و كمر
همه دريا ها همه شهر و همه كوي
به سكوت و خفقان به من آزار دهند
به من سرگشته به من آواره به من سرگردان:
سايه ها مي خندند
به مني كو مرده است
به مني كو به شرار غم جانكاهي سوخت
در دروازه اميد و خيال همه شب مي بندند
من جنوني دارم... !
من نيازي دارم... !
زندگي در گذر عمر مرا مي شكند
در دلم داغ شراري است كه سوزم زتبش
گر چه سوزش سرماست
من پر از خالي ام و هر چه بودم گم شد
اسم من فرياد است
خانه ام بر باد است
شهر من شهر سكوت
پر ويرانه و آوار و هزاران مرده
همه جا ماتم و شيون .
همه جا تاريكي است
من گمانم :
كه همه فحش و دشنام خدايان بر ماست
من به روز و شب و گاه و بي گاه.
گه به بيداري و گاهي در خواب
برهه اي مي بينم
كه در آن راهي هست
راه طولاني و بي مبدا و بي پاياني
و كسي هست در آن
شبحي هست در آن جاده آكنده ز هيچ
كه ندانم او كيست؟
و ندانم كه منم يا دگري
جن و پريست؟
چون هميشه ز پسش ميبينم
روي او در پس پندار من است
گم شده از ستم فاصله ها
بين چشم من و او ديواري است
چه كنم با همه ديوار سكوت
زين همه وهم و خيال دل من مي گيرد
چه كنم تا كه رهم زين برهوت
زين همه برزخ و از اين هپروت!
چه كنم تا كه رسم بر جبروت؟
جاي من آنجا نيست
خانه ام برزخ و تك هم نفسم بيزاري است
من جنوني دارم...!
من نيازي دارم ...!
نوشته شده توسط آیدن در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 ساعت موضوع | لينک ثابت
اي ديوانه چرا عاقل و فرزانه نگشتي سايل كوي بتان گشتي و جانانه نگشتي
مست بودي و مي خوردي والله چه گشتي ميخواره شدي ساقي ميخانه نگشتي
گه در خم زلفي و گهي چاه زنخدان از چاه برون نامده كنعانه نگشتي
هر جا شرري بود چو پروانه شدي تو چون شعله سوزنده پروانه نگشتي
صد بار جفا ديدي و آسوده نگشتي آواره شدي صاحب كاشانه نگشتي
هر فتنه به پا خواست تو با او بنشستي بر پاي نه استاده ، تو فتانه نگشتي
نوشته شده توسط آیدن در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 ساعت موضوع | لينک ثابت
يك قطره جدا فتاد از دريا
بگرفته و قطره سرشكش كردند
يك غنچه كه تا خواست برويد در دشت
چيدند و به دکان گل خشكش كردند
يك سايه كه خشكيد به دام صحرا
در دايره ديده مترسك كردند
يك حيله و يك دروغ پيدا شد
بنوشته و بر سر در ما حك كردند
يك زمزمه نگفته در دامن شب
نشنيده و ناشنيده دفنش كردند
يك شعشعه جدا شده از خورشيد
با قصد و غرض شعله شمعش كردند
يك جرعه آب و در خيالش دريا
يك خنده چو بر لبي نشست اين مردم
يك روزنه تا در دل يك كوه دويد
يك نقطه چو در راه ترقي افتاد
تا خواست كه خط شود، پاكش كردند
نوشته شده توسط آیدن در یکشنبه بیستم اسفند 1385 ساعت موضوع | لينک ثابت
هدف از گفتن شعر یا نوشتن نثر مثل اکثر جیره خواران نشان دادن خود برای کسب موقعیت و به تبع آن کسب موفقیت های مادی نیست
بلکه راهی برای نشان دادن گوشه های پنهان شخصیت منزوی و سرکوب شده شاعر یا نویسنده اول به خود ودر صورت احتیاج به سایرین است
در این وبلاگ سعی من این است که شعرها و یا متن هایی را به معنای واقعی کلمه و رها از قالب های مرسوم و متداول بنویسم
نوشته شده توسط آیدن در یکشنبه بیستم اسفند 1385 ساعت موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ

نیست چیزی خبری...
ور تو را گفتم چیز دگری هست نبود"
جز فریب دگری...
فهرست اصلي
دوستان
نوشته هاي پيشين
طراح قالب