دیدی که چگونه کس مرا یاد نکرد! با چشم نیازی دل من شاد نکرد!
دیدی که هر آیینه به زنجیر قضا ماندیم و خدا نیز دل آزاد نکرد!
دیدی که دل آماج بلا گشت چرا؟ کس تیر نگاهی به دلم پاد نکرد؟!
کس شمع نشد خانه تاریک دلم را غمخانه ویرانه ام آباد نکرد!
کس با من دلسوخته ننسشت دمی بنشست اگر دمی ، مرا یاد نکرد!
کس شیون تنهایی من گوش نداد با زمزمه ای، خاطرمن شاد نکرد!
گویند : هزار آفرین بر غم باد فریاد که غم نیز مرا یاد نکرد!!!
![]()
نوشته شده توسط آیدن در جمعه سی و یکم فروردین 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت
روز امروز خراب!!!
آخر هفته پر رنج و عذاب...
شيشه شكسته روز ششم
روز مرگ ماهي تو تنگ سراب
روز بيهودگي نفس و نَفَس
روز پرپر شدن شعر و كتاب
صبح امروز غمه
ظهر امروز عذاب...
عصر امروز چه تلخ
از پي صبح خراب
شب مردن تو دروغ
شب گنده و پساب
روز هفتم همه رفتن توي خواب...
بوي مرگه توي كوچه هاي شهر
همه مردن تو شلوغي تكاب.
نوشته شده توسط آیدن در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت
شب است اينك ، شبي ديگر…
شب تاري ، چو شبهاي سياه ديگرم آري
كه در آن من ميان صد هزاران موج غم تنهاي تنهايم
به سان تكه چوبي غوطه ور در داخل دريا
گهي اي سو، گهي آن سو
گهي زير تن موج كف آلوده گرفتارم
گهي دست نوازش مي كشند امواج
گهي مشت و لگد ها بر تن من ميكنند انفاق
گهي موجي خروشنده زند بر پيكرم شلاق
ولكن من نمي خواهم چنين باشم بدين دريا
ولي دستم ضعيف و پاي لرزان
دل خراب از موج غم گشته
هر از گاهي ، ز تنهايي ، ز بيماري؛
ز بد بختي و بيزاري؛
خدا را كفر ميگويم!!
چرا تنهاي تنهايم؟
چرا مردم خدا دارند و من تك بي خدا ماندم؟
هر از گاهي به ماهي يا كه سالي مرغكي خسته
نديم و هم قرين و غمگسار اين دل خسته است
ولي افسوس........
ولي افسوس كه او هم دل به دام ماهي كوچك چه بد بسته است
ولي همرازي او با دل غمگين و زارم ، بهتر از هيچ است
به دان شب ها كه مرغك با دلم صد راز مي گويد
خوشخت ترين بدبخت آن دريا شوم! آري...!!
چه خوشبختي از آن بهتر؛
كه من راز دل صد ساله خود را به يك دم آشكارا سازم
و خود را از غم غربت رها سازم
ولي فرياد
فرياد...
فرياد........
كه بد بختي پس از خوشبختي ام از راه مي آيد.
شب است اينك ، شبي ديگر
شب تاري نه چون شب هاي ديگر
شب رفتن از اين طوفان
از اين باد و از اين كوران
كه با باد مخالف من به سوي گود گردآبي سرازيرم
ولي امشب شب خوشبختي من بود
كه با آن مرغك تنها چه ها گفتم!!
ز راز هفتصد ساله دل پرده افكندم!!
چه ها گفتم..!
چه ها گفتم...؟
و او دانست كه اين چوب پوسيده در دام اين دريا؛
زماني برگ و ريشه شاخساري داشت.
ولي افسوس...
افسوس....
افسوس.....
شب رفتن چه نزديك است
و من تنها و بي ياور
سوي گرداب بلعنده سرازيرم
ببايد ماند
ببايد ديد
ببايد ساخت
ببايد سوخت
كه از دستم دگر كاري نمي آيد
دمت گرم و سرت خوش مرغك طوفان
كه در اين شب مرا هم تو رها كردي
تو تنها شاهد صبرم كجا رفتي؟
تو تنها دل نصيب من كجا رفتي؟
كجا رفتي؟
كجا رفتي؟؟
كجا رفتي؟؟؟
روم نزديك و از من هيچ باقي نيست
نه ريشه نه شاخي
نه ميوه نه باري
نه برگ سبزي آويزان
نه برگ زردي افتان
نه ديگر سايبان و سايه ساري
و مرغك مي پرد از روي تنم چست
به سوي بي كران ها بال مي سايد
و اين غم را كجا با كه توان گفت؟
چرا من بال پروازي ندارم آي...........
و او رفت و رازم را با خود به دريايي دگر برد
كه مي داند، كه رازم را ، كجا؟ با كه؟ هلا گفت؟
فراموشم ، چو خواموشم
چو روشن مي شوم چون شمع
بسوزم من سر وپايم
چه بهتر پس فنا گردم
و ذراتم ز هم دور و همي دور و جدا گردند
كه باشد بعد اين چوبي در اين دريا
نديم موج و مرغ و باد و گردابي نگردد؛آي.........
و مرغك دل به ماهي بندد و دريا به شب
موج خيزان دل به ساحل بندد و مه بر حباب
و آن گرداب بلعنده ز بد مستي رها گردد
كه ديگر هيچ چوبي را چنين صبر و شكيبايي نباشد
اي دريغ از من...
دريغ از من.....
..............
نوشته شده توسط آیدن در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت
شب تاریک و سرمای خیابان
من در این کوچه یخ بسته بن بست ملول
خنده گرم خزان در لا مکان
سرفه سرد و تب و لرز پسر بچه بی پول
دشنه تیز و برای زمان
شعله های قاتل و یک کورسو مقتول
یکهزاروسیصدوده تیز دندان
لاشه بی جان و پاره می خورد وول
صفحه پاره ز یک جلد رمان
شاعر بی مزد و اجرت،شورای فضول
یک عدد تیر، صدوبیست کمان
سی هزارآماج و تخته یک متر مفتول
برگه خالی برای امتحان
نمره های بیست ، بیست،...، مهر قبول
نوشته شده توسط آیدن در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت
نمی دانم....
نمی دانم....
شب است آیا و یا رو ز است؟
نمی دانم که ام... یا در کجایم!
نمی دانم تک و تنهایم آیا با شمایم...!!
نمی دانم زنده ام یا مرده ام ،
یا که روحی مانده در تابوت خالی...
یا که جسمی کهنه در چنگال خاکی !
بین بودن یا نبودن در گریزم...یا گرفتارم!!
بود...بود که نه...من نبودم...
چشمهایم باز است...چشمهایم بسته است...
فرقی به حال من ندارد.
کار من دیدن نیست!!!
کار من گوش فرا دادن و در شعبده شعله خاموش در افتادن و با خاکسترکی سوختن است!
می گشایم چشمم را...
هر کجا می بینم ، دود و دود و دود و دود است!!
سوزد این چشمم ز دود
بود و بودن هم ندارم یا ندانم
هر چه دارم یا ندارم گشته نابود...همچو این دود...
نای جنبیدن ندارم
می ترسم از گام برداشتن
شاید اینجا...شاید آنجا...
یک وجب دورتر چاله و چاه بود
و من افتم در آن...
شاید آنجا عوض دود، شعله و آتش و خاکستر سوزان باشد
دم به دم از لابلای دود ودم ،
صدای شصله سوزنده می آید
که می سوزاند زمین و آسمانم را...
و من را با صدای دلخراشی باز می خواند.
از بیم آتش می دوم
از چاله می افتم به چاه
از چاه می آیم برون،می دوم در کوره راه
گه به راه و گه به صد چاه
هر یکی بدتر ز دیگر...
در یکی آتش به جان...
در یکی سنگ مذاب...
در یکی آتش فشان...
کاش می ماندم همانجا...
نوشته شده توسط آیدن در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت
باد بود و بيد بود و سايه بود ماه بود و ميغكي بي مايه بود چشم بود و خشم بود و اشك بود تكيه گاه مادران ، بي پايه بود مرد بود و درد بود و مرگ بود ترس و نفرين كودكان را دايه بود برف بود و حرف بود وژرف بود راز گردون ، لايه در يك لايه بود نور بود و شور بود و كور بود زندگي ، مردن ، همه دستور بود گور بود و مور بود و مردگان فكر و پرسش،زنده در يك گور بود بنگ بود ومنگ بود وسنگ بود صبح صادق چشم بوف كور بود هيچ بود و هيچ بود و هيچ بود رنگ ها و نور از منشور بود
نوشته شده توسط آیدن در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت
ببارای برف پوشالی...
بپوشان رد پایم را
ببراز خاطرم یاد شب رویا
که با یارم گذر کردیم از اینجا
ببار ای برف پوشالی...
بپوشان خاطراتم را
یادگار روزهای سبز و آبی را
بنفس و قرمز و فیروزه چشم ارغوانی را
ببار ای برف پوشالی...
تگرگ و باد و بوران شو
خوشا مستی خوشا دیوانگی یارا
ز مستی همچو طوفان شو
و در خود هظم کن دیگر
صدایی را که از یارم به گوش جان و دل دارم
ببارای برف پوشالی...
ببارای برف پوشالی...
نوشته شده توسط آیدن در چهارشنبه هشتم فروردین 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت
گفت:چی داری بهم بدی؟
گفتم: یه دل،رنگ خون
گفت: توش چیه؟
گفتم: سه قطره خون
گفت: مال کیه؟
گفتم: یکی ش مال توِ
یکی ش ما خودمه
یکی شم مال اونه
گفت: اون کیه؟
گفتم: نمیدونم!!!
گفت: یکی واسه من کمه
گفتم: باشه من هیچ چی نمی خوام
سهم منم مال تو
حالا راضی شدی؟
بهم نگاه کرد و هیچ چی نگفت
صبح که از خواب پا شدم، دیدم رو پیرهنم لکه است
خواستم پاكش كنم، دیدم،لکه نیست
خونه،
اونم: سه قطره خون
نوشته شده توسط آیدن در سه شنبه هفتم فروردین 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ

نیست چیزی خبری...
ور تو را گفتم چیز دگری هست نبود"
جز فریب دگری...
فهرست اصلي
دوستان
نوشته هاي پيشين
طراح قالب