تبليغاتX
من جنونی دارم
 

دلا خون شو که خوبان این پسندند

 

گر درد  دل بگویم ، از دل  فغان  برآید                    باید به سر دویدن ، تا آن زمان بر آید

 

نتوان ز عشق و مستی دوری گزید جانا                   این نکته گر ندانی،داد از جهان بر آید

 

دردا که از فراقش ، جانم  به لب رسیده                   خودکام می پرستان درهر مکان بر آید

 

میگشت شمع جانم،همچون ستاره خاموش                زین شمع  سر بریده ، نور نهان بر آید

 

بگذار روی خوبش ، در جام جم  ببینم                    شاید در این میستان ،از او نشان بر آید

 

در سوگ گل چو بلبل ، نالید پر هیاهو                    این داد و آن هیاهو از هر کران بر آید

 

ما در طریق رندی از کفر و دین رهاییم                   بادا از این  معما ، شرح و بیان بر آید


 

نوشته شده توسط آیدن در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت


بگذار...بگذر

 

من در این دشت پر از لاله و گلهای سپید،

در پی آن گل بی نام و نشان می گردم

تو چه گویی که برون رو ، ز چمن؟

که چمن جای هوسبازی نیست!

و خودت می دانی...

که سراسیمه به دنبال تلافی هستی

مگر از جانب آن مهوش شوریده خیال،

خبر آید که مرا از چمن لاله برون باید کرد

و برون خواهم رفت...

در پی گمشده ام بی سر و سامان چون باد

در میان همه گلهای چمنزار دگر

گشتن و دیدن و بوییدن گلهای دگر

و در آن دیدن ها...

دیدن و چیدن ها...

گل زیبای خودم خواهم یافت!

و در این فرصت کم ،

تو به این وسوسه می اندیشی،

که مرا از چمن و گلشن او دور کنی

و نمی دانم من ...!!

که چرا با همۀ صحبت ها...

صحبت و تهمت ها...

صفحۀ مهر تو از دفتر و غمنامه من محو نمیگردد...آی...

و در این عهد و زمان شب هنگام

در همان دشت پر از لاله و گل های سپید

تو به سان سایه در عقب من هستی

و نمی دانی باز...

که تن خستۀ من ارزش تعقیب ندارد!!

به گمانم که مرا...

باید آنجا به کنار گل زیبای خودم دفن نمود

که از گشتن ها..

گشتن و رستن ها...

هم تو را سود شود دیگر بار

هم من آرام شوم در گلزار


 

نوشته شده توسط آیدن در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت


اینم از قدیماست(خیلی)

 

هراسان از پس طوفان ویرانگر...

به دنبال فروخفته عزیزانم ،

که در چنگ خشونت بار و بیزارِ، هیولای هراس و مرگ و نابودی،

به زیر پیکر سنگین خاک سرد بی مهری فروخفتند؛

به هر گوشه به هر غرفه ، بدون ذره ای امید میگردم

و در این عالم خاکی...

نشانی از عزیزانم ، نشانی از رفیقانم

برای مرهم این قلب بیمارم نمی یابم

و از این آسمان تیره و تاریک ،

صدای شوم نفرین هزاران اختر پژمرده و پرپر ،

که نفرین نامۀ آغاز باران شرارت بار و پر اندوه می خوانند؛

ز اعماق وجود آسمان شب ،

ز ژرفای جهان سرکش و انبوه از عصیان؛

به گوش هر نیوشنده هزاران بار می آید

...........................................................................................................................

در اینجا هر کسی با هر پلیدی ...!

تار و پود پرده های عصمت روح ضعیفش را،

به شمشیر هوس های سراسر فتنه و نیرنگ ،

بدون لحظه ای فکر و برای خاطر اهریمن پست و زبون بی خدایی ها ؛

هزاران تکه می سازد!

و شیطان در جهان ما را به حال خود رها هرگز نمی سازد

...........................................................................................................................

رها از بند این دنیا...

به طوفانها به کورانها...

در این باد و دراین بوران..

رها از ترس و وحشت ها...

به سان مرغ طوفان !

در هوای سهمناک و ابری و پر مه ،

سوار باد و باران !

به دریای خروشان و پر از امواج می تازم

که شاید مرهمی باشد برای لحظه های پر شرار و بی قراری ها

و یا ته ماندۀ خاکستر آتشفشان خفته و بی جُنب و جوشم را ،

چو امواج پر از شور و پر از احساس و زیبایی ،

سر شوق و نشاط آرد.

...........................................................................................................................

ولی من با دل پر درد خود دیگر ،

توان شور و شادی را ندارم .

ای خداوندا...خداوندا...!!!

چرا من را در این دنیا ،

در این دار پر از سالوس و محنت ها

برای دیدن زیبایی گلها ،

به هر سو بی کس و تنها رها کردی؟

در اینجا من گلی زیبا نمی بینم!!!

همه خار بیابان است

نه آن خار گل زیبا که دستم را بخالاید ،

و با زخمش به یاد مهربانی های آن گلزار پر رویا بیاسایم

هلا...از زخم این خار بیابانی ،

همه چرک و همه خوناب و بیماری برون ریزد

...........................................................................................................................

نمی دانم...نمی دانم...!

کجا باید چو پروانه به دنبال چمن زاری دگر باشم...!!

که در آن من عزیزانم همه یار رو رفیقانم به گرد یکدگر بینم .

که شعر دوستی ها را ...

به سان بلبلان در کوه و صحرا ها به زیبایی ترنم می کنند و

با دل بی همزبانم همزبانی ها...

 

 


 

نوشته شده توسط آیدن در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت


یه غزل قدیمی دیگه

 

در ميكده جان ها من بر تو نظر كردم         مستانه شدم يكدم از خويش حذر كردم

 

از ديده پر مهرت ، آتش  به دلم افتاد           بالله كه ندانستم ، اينگونه  خطر كردم

 

آواره كويت من ، گشتم ز پي وصلت          وصلت همه هجرآمد آخرچه ثمر كردم

 

از خويش برستم بر كوي تو دل بستم         در حسرت ديدارت در سينه شرر كردم

 

در سينه خود كوهي با مهر تو بر كندم       هم اشك زلال خود ، درياي حَمَر كردم

 

از آتش هجرانت سوزد دل و جان اما        از داغ فراغت من همواره ضرر كردم

 


 

نوشته شده توسط آیدن در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت


تضمینی بر شعر نظامی

 

هر دم از این باغ  بری می رسد                تازه تر از تازه تری می رسد

 

باغ  پر از غنچه  و گل  باز شد                از گل یخ  هم  خبری می رسد؟

 

گل  که بی خار اگر راست  شد                از همه سو صد ضرری می رسد

 

مهر و مه و باد و زمین، آسمان               در صف و از گل ثمری می رسد!

 

مهر به گل داد همی رنگ و فام               زین گل زیبا  چه بری می رسد؟

 

مه  به شب تیره  بر او نور داد                تا   که   ببیند   اثری   می رسد؟

 

باد  تنش  ناز و نوازش  نمود                  گفت : ببین  رهگذری  می رسد

 

سنگ سیه نرمتر از خاک شد                ابر  سیه هم   که  سری  می رسد

 

گل در اندیشه و چشمش به راه              خار دلش  خون ، شرری می رسد

 

گر چه در باغ بسی گل شکفت              از  گل من ، کی  خبری می رسد؟

 

هورمزا ، بهر چه گل ساختی؟              هر دم از این گل ضرری می رسد!

 


 

نوشته شده توسط آیدن در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت


چرا؟؟؟؟

 

و آنگاه که ستون های مرمرین و سر به گردون سای کاخ جوانک ،

در مقابل نسیم ملایمی که تند بادی سهمگین می نمود، فرو ریختند؛

چهره اثیری و افسونگر ملکه رویاهای زیبایش و فرمانروای پهندشت سینه فراخش،

به پیر عجوزه ای لرزان، با خنده های گوش خراش و مویه های دلخراش گرایید.

جوانک بر روی پلکان نیمه فروریختۀ قصرش ایستاد و حرمان شهری را دید،

که زمانی آرمان شهرش بود...


 

نوشته شده توسط آیدن در شنبه نوزدهم خرداد 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت


            آه اي دلم مجنون شدي ، ديوانه و مفتون شدي               سرگشته هامون شدي ، چونان بُدي ،همچون شدی

 

            از دوري يوسف وَشان ، در چاه غم فتاده اي                با مستي  پيمانه ها ، از  راه   خود   بيرون  شدي

 

            بيداد چرخ پر فسون سوزاندت ، از اندرون                  در اين  مدار  نيلگون ، از بي كسي پر خون شدي

 

           در اين زمان پر بلا ، مجنون كجا ليلي كجا؟                  ليكن  بدين  منوالها  ،  هم   ليلي  و مجنون  شدي

 

           شبها به سوز اشك وآه راندي مرا در پيشگاه                 گفتم نرو زين كوره راه ، رفتي و هم مغمون شدي

 

           حالا كه افتادي ز پا ، ديگر درآ  زين بد سرا                 زيرا كه در اين سرسرا ، با خامشي همگون شدي

 

            ديگر نگويم با تو من حرفي و قولي و سخن                 چونان كه در اين انجمن ، بد طينت و ملعون شدي

 

 

 


 

نوشته شده توسط آیدن در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت


زشت و زیبا

 

زشت و زیبا،

تلخ و شیرین

شیشه و سنگ

رقص ولرزه،

شاد و غمگین

عاقل و منگ

مردمانی دیگر

کودکانی دلتنگ

سخنم با تو و امثال شماست:

کودک نازیبا!

مردمان الدنگ!

در نگاه مردم...!!!

که به دیدار شما حس ترحم گیرد،

خاطر پوچ و خراب ایشان

گاه دست شما را گیرند،

در خیال امداد

گاه کوبند سر کوچکتان را بر سنگ

وه چه بسیار نگاه سخره

به چه جانکاه زبان خنجر

آخ از این تیپا ها

آی از این سیلی سرد

آه از این مردم وای...

وای بر این مردم آی...

سخنم با تو و امثال شماست:

کودکان زیبا

مردمان گیرا

مردم سوخته سوختنی

قوم ثابت قدم نامیرا

با شما ها دلتنگ

با شما ها دلشاد

راستی،آیا؟

راز سر بسته  دل هاتان چیست؟

شمع روشن گر هستی تان کیست؟

بر چه دل می بندید؟

بر کدامین غم خود می خندید؟

با چه کس می خوابید؟

در قمار هستی،دل خود می بازید؟

لبتان بر چه فغانی باز است؟

این چه راز است؟

چه راز است...؟

چه راز است...؟

لب باز خندان!

لب باز گریان!

نیمه باز کژوار،

گوید از این و از آن

هر چه باشد زیباست

هر چه باشد شاد است

لرزه هاتان رقص است

مویه هاتان فریاد

کودکان دلتنگ

مردمان دلشاد

با توام آی سراپا آتش:

در چه حالی هستی؟ هان

در کجا هستی؟ گوی...

خانه ای داری تو؟

سرپناه امید

در شب بی اختر

در ضلال سرما

یا چو من تنهایی؟

آسمانت سقف است؟

سنگ خارا فرشت؟

کور سوی امیدی به دلت می تابد؟

انتظار خبری هست تو را؟...؟؟؟

حال باشد، یا نباشد!!

حال تو صد ها بار بهتر از حال من است

من پریشان سراب

تو پریشان شراب

من پشیمان وجود

تو پشیمان رکود

من خریدار عدم

تو گرفتار قدم

تو می تلخ به رگها داری

رگ من پر ز شرار است و شرنگ

ای برادر،ای برادر

درد من بسیار است؟

گاه می اندیشم،

من به شما نزدیکم

دل من با همگان بیگانه است

چه کسی می داند؟

شاید من هم ،

از شماها باشم

از شماها پاکان

از شما سر مستان

کاشکی این تن من،بر خودش می لرزید

با شما می رقصید

کاشکی این لبها ،

با شما می گریید

با شما می خندید

بر جهان می خندید

کاشکی این ناله در گلو گم می شد

کاشکی من هم با شما می بودم

با شما می بودم

از شما می بودم

آه................

ای... وای.....


 

نوشته شده توسط آیدن در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت


مست و هشیار

 

اي عاقلان فرزانگان ، بخشيد  اين ديوانه را          شوريدگان  تشنه  لب ، آريد  صد  پيمانه را

 

اي زاهدان اي عارفان تا كي نصيحت بهر من        تنها گذاريدش به خود، اين جغد بي ويرانه را

 

ديوانگي بر جان و تن ،غالب شد و عقلم نماند        اي شمعها سوزيد و هم سوزيد اين پروانه را

 

بگذشت عمرم  بهرغم ، آن شادي خرم شبي          در خوابم آمد  ناگهان ، برد اين دل پيرانه را

 

ديدم  به كوي و هر گذر شيرين لباني دربدر          با  سيم  و  زر  آراسته ، آن  پيكر شاهانه را

 

گشتم در آن بازار مست اندر پي شيرين روان        پيد ا نكردم   زآن  همه  ، آن   فتنه   فتانه را

 

من در قمار زندگي  هم جان و هم دل باختم          هم مطرب و چنگ و دف هم ساقي و پيمانه را

 

هم خويش را باختم ، هر آنچه از بر داشتم           هم خويش و هم عقل و دگر آن خانه و كاشانه را

 

تا كي ستم از روز و شب،تا كي جفا از بي كسي       تا كي به سيلي سرخ بر،اين صورت زردانه را

 

تا كي ز بيم مردمان، بت ها پرستيدن همي           بايد شكستن  بت ز بن ، هم  سوختن  بتخانه را

 

ديوانگي ما را سزا، تا وا رهيم  از اين  جفا          تا  آشنا  گويند  هم ،  مردم چو من بيگانه را

 


 

نوشته شده توسط آیدن در شنبه دوازدهم خرداد 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت


جبر...اختیار...

 

در وادي حيراني ام و حيرتم از بودن خويش است

نكته ها  نا گفته دارم  حيرتم  زين نكته  بيش است

بودنم  را التزامي  بوده آيا  اتفاقي  آمدم!

يا كه از جبر آمدم،پس اختيار من كجاست؟

....................................................

من درين دنيا ندارم همدمي  روشن روان

زين همه  ياران ندارم هم دمي  آرام جان

هر چه ميخواهد چه خير و شر فلك آن ميكند

يا كه سوزم يا كه سازم  اختيار من كجاست؟

......................................................

روز و شب اين سينه آماج ملال و دردهاست

تا  سحرگه  مامن  آه  و فغان  سردِ ماست

از قضا مردان همه نامرد و رسوا گشته اند

پاي رفتن من ندارم  اختيار من كجاست؟

.....................................................

گرچه مختارم به جان خويشتن آخر چرا!

زندگي را برگزيدم  برگو كه وادارم به آن

من نميدانم  چرا اينجايم  و اينگونه ام !؟

اختياري من ندارم  اختيار من كجاست؟

 


 

نوشته شده توسط آیدن در جمعه یازدهم خرداد 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت


اولین نو (مال 6 -7سال پیشه)

 

بيا تا قصه اي گويم...

از اين دفترچه پوسيده پر رمز و راز و شر

ز افسون و فريب و دوز و حيلت ها

ز سرماي خزان و گرمي كانون آتش ها

ز بيداد زمان و كبر و دشنام و رذيلت ها

....................................................................

به تاريكي در آن ژرفاي بي پايان زهر اندود بي سامان

پس آن ناله هاي گنگ و در خاموشي فانوس هامان

صدا آمد به سان گامهاي يك مَلََك كز دور مي آمد

و نوري بود،دمي ديگر شده پنهان

ز شوق ديدنش ترگشت دامان

....................................................................

صداي آشناي يار ديرينه

كه ديدارش مرا سرمست گرداند

پس از عمري كسالت بار

بي هميار ديگر بار

ز پر توي نه توي اين روزگار

در اين ظلمت بي كران در شب بي نشان

بديدم همان گمشده يار خود بي قرار پر شرار

....................................................................

ز ديدار او آنچنان مست و بي خود شدم اي دريغ

به دنبال او در ره پر فراز و نشيب

دراين بسته گودال بي روزن و پر غبار

فتادم خدايا چرا گشته ام بي نصيب برصليب

...................................................................

شدم آواره اين كلبه بي پيكر و تاريك و پر وحشت

كه خورشيد و مه و روز و شب وهفت آسمان درگير در زنجير

و پر از ناله حزن آور ارواح نا آرام بي مامن

و من در آن فضاي خسته و دلگير؛

بي تقصير از شبگير درگير با تقدير

...................................................................

نه شمعي تا كه با نورش ز تاريكي برون آيم

ازين ويرانه اي كاندر حرم روح خباثت پرورانيده است

و من را نيست يارايي  كه با اين روح نفرين گشته ادوار بستيزم

فضاي پر ملال كلبه وحشت  مرا از رنگ روح خويشتن بيزار گردانده است

....................................................................

اگر راهي بيابم!

 تا كه ازاين دخمه پر نقب و پر دهليز و دالان هاي تو درتو

چو مرغ از قفس رسته رها گردم و ديداري كنم با ديگر مرغان

و نوشم از هواي شاد و پر احساس صحرا تا كه من سيراب گردم

اگر زين دخمه گمگشته در بطن زمان ها من برون آيم:

ببارد گه به سان ابر تيره آب چشمان روي دامان


 

نوشته شده توسط آیدن در چهارشنبه نهم خرداد 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت


س.ع.د.و.ن...

 

شبي تاريك بود آن شب

نه چون شبهاي ديگر سوز و سرما داشت

نه گرگ و جغد و جادوگر،نه ديگر او معما داشت

شب پر نفرت و تلخي

شبي آكنده از پستي

كه حيوان اوج انسان بود

شب بيزاري از هستن

شب بودن شب رفتن

و ديدم رفت آن تنها

از آنجايي كه پنهان بود

شبي بد يمن بود آن شب

همانند شب آغاز ميلادش

و مي فهميد بايد بود و بايد ماند

ز دستش كار ديگر بر نمي آيد

در آن شب كودك معصوم را ديدي؟

نيازش مادر و پستان و شيرش بود

و ميخنديد و مي گرييد با سيماي ناشادش

نوازش ميخواست و لبخند

و او محروم بود از آن

ز آغاز حياتش طفلك معصوم

چو جاني ها و در بندان محكوم شد محكوم

قضا با او جفا مي كرد و آسان سوخت شهبالش

و اينك چهره اش منقوش نقش آتش سوزنده گرديدست

همان سوزنده خاكستر كه از هرمش جهاني ايمني گيرد

به دست مادر نامادرش افتاد و سيمايش بسوزانيد

و دستانش كه بايد لمس مي كردند گيسوي ياري را پي ياري

به لمس ته مانده سيگار خاموشي قناعت كرد

و لبهايش جدا از بوسه معشوق در حسرت ديدار

دهان زخمي و بازش كه طعم تلخ و چندش آوري جان كاه را ميداد

و گوشش پر ز دشنام ركيك و فحش مادر فحش خواهر بود

و چشمانش نه روي مادري را ديد و ني سيماي همياري

فقط دست خلايق ديده بود و پول خرد و سيلي گرم و دگر اي واي....

و او در خلوتش با خود ز اعماق وجود بي نصيبش مويه ها مي كرد جان فرسا

و او ترسيد و مي لرزيد

و گريه، مويه هم از برايش تلخ و پست آمد

و او خنديد

خوشش آمد

ز پوچي ها

ز پستي ها زبوني ها

و او خنديد

بر بخت سياه خويش

بر اين وارونه گرداب كف آلوده

بر اين دنياي پوشالي

به اين بازيچه هاي دست بازيگر

به بازيگر بر اين بازيچه ها خنديد

همي خنديد و مي خنديد

به زن خنديد

به مرد و بچه و كور و كچل خنديد

به تاريخ بشر خنديد

به نا مردان چون مرد و به مردان چو نامرد خنديد

به حور و جنت و قلمان به دوزخ همچنان خنديد

او حتي بر خدا خنديد

خدا ديگر چه چيزي بود؟!

كه مي ديد در بازار خدا را مي فروشند و خريداران چه بسيارند

هلا! او هم خدايي داشت كو از جنس كاغذ بود

و خنديد و مردم نيز خنديدند

به چه؟؟

هرگز ندانستند...

و خنديدند و او خنديد و خنديد و بخندانيد

هلا! انها ندانستند كان خنده بسا تلخ از تمام گريه هاشان بود

و او خنديد و آخر مرد

چرا؟.....

چون براي پول وخنده غير تيپا،ميخ هم مي خورد

 

ولي امثال او هستند و مي خندند......


 

نوشته شده توسط آیدن در یکشنبه ششم خرداد 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت


سفر نامه

 

خفته ام من...

خفته ام من در شب تاريك در بستر سردي

هم نوايان خواب خوش دارند و من در فكر تابوتم

خفته ام در بستري ؛

چون خاك گورستان دور افتاده اي سرد و ملال انگيز

چشم هايم باز، يا بسته

خيره ام بر دوردست بي كران بي سرانجامي

همچو مرده يا كه روحي در بيابان عدم، محكوم بر تكرار

گه به خواب و گه به رويا

گاهگاهي هم به بيداري

خسته خاطر با نگاهي سرد

با دلي بيزار و تن خسته

در پي خوابگاهي گرم مي گردم

ليكن امشب خواب بر چشمم حرام است آي

من ز دنيا فارغم امشب

شايد امشب روح من تسخير روح ديگري گشته است

من نمي دانم كه من تسخير اويم !

يا كه او در دام اين مرداب مرگ آسا گرفتار آمده است آري

شايد امشب روح من پرواز خواهد كرد

در آسمان ديگري در اوج خواهد بود

ليكن اين مرغ پا بسته، پر شكسته،

بال پرواز از كجا دارد ؟

نمي دانم!

نمی دانم!

شاید اين آغاز پاياني است بي فرجام

پاياني ز خاطر دور و با مرگ هم نزديك

نمی دانم!

شاید...

شاید...اين سرآغاز سفر نامه است!

آری...

اين سرآغاز سفر بر كهكشان پرسش بي پاسخ است آري

اين كه مي خواني برادر يك سفر نامه است

اين نه قصه ني فسانه

روشني از روز روشن تر

هم چو شعر و هم ترانه است

شعر تلخي،

 همچو بغضي خفته در حلق كلاغي در فرودي يا عقابي بر فرازي

هر چه باشد خواه تلخ و خواه شيرين

اين سفر نامه است مي خواني

پس به چشم دل بخوانش

الحذر از اين سفر ها

ابتداي اين سفر شهري است بس زيبا

اندرونش قصر ها و كاخ ها

هر يكي زيبا تر از ديگر

گه به سان مرمر و ياقوت

گه چو قبر و همچو تابوت

مردمش سرحال و سرزنده

روزي اين شهر بسيار است

زان همه شوكت همه مستند

وه كه زيبا مي نمايد آرمان شهر در خيال خام

مردمانش بي خبر از چند و چون و خويش و اغيارند

مي خورند همچون چرنده

مي كُشند همچون درنده

زندگي جاري نيست

مردمان شهر مردستند

مردگاني قايم وار