ای دوست کجایی تو من بی تو پریشانم دل بر سر جـان آمد در کار تو حیرانم
در سلسلۀ مویت بنـد است دل و جانم در چشـمۀ چشـمانت چون ابـر بهارانم
از بادۀ نوشینت مست است دل و جانم از دوری و هجرانت می سوزو گریانم
حال من مسکـین را هـرگز تو ندانستی آخـر چه کـنم بی تـو در آتـش حرمانم
من بی کس وتنهایم درهی هی وهی هایم من بی دل وشیدایم من بی دل وبی جانم
هرگز نفسی بی تو در سیـنۀ من نامد در کنگـرۀ دل ها در پیش تو مهمانم
مهـمان شب تیـره در نـور چـراغ آمـد زیـن ظلمت دیوانه درکوی تو می مانم
هر چند نمی بینی این طفل پریشان را در مـردم آن دیـده از خویـش گریزانم
نوشته شده توسط آیدن در دوشنبه سی ام مهر 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت
طبـع غزل سـرای من از چه فغـان نمی کنی بانگ فـنا نمی زنی جـامه دران نمی کنی
خرقۀ زهد کرده ای بر تن چاک چاک خویش خرقه ز تن نمی کنی ریش عیان نمی کنی
بافـته تـار و پـود غم برصور قـماش جـان نقـش پر از فریب را محو زجان نمی کنی
کنج دلم نشسته ای پرده به پرده می شوی پـــردۀ پـــنـدار را پـرده دران نمی کنی
گـه به طریق تـوبه ای گـه به ره قـلندری نوگـل خاطر حـزین خمس خزان نمی کنی
های برون رو از دلم طبع غزل سرای من ازچه برون نمیروی راحت جان نمی کنی
گـفتم و گـویمت دگـر دور شـو از کنار من یا بزنی یا بکـشی ، هیچ نهان نمی کنی
عهد شباب من برفت کودک دل بهوش باش شیطنت و لحو و لعـب با بتکان نمی کنی
نیز تو هـم چو من شبی زجۀ مستـانه زنی ترک دیـار می کنی ، لیک عیان نمی کنی
نوشته شده توسط آیدن در سه شنبه هفدهم مهر 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت
اؤچ یـول آغـزیـندا اؤرگـیم قالـدی
بیری ایتگینلیگ و دارقین،بیری بالدی
بـیری ده وار یوخون اؤدلا آپارار
بیلمیـرم کیـم منی بؤ یؤل لارا سالدی
سالدی اؤد ایچره منی گـئتدی هارا؟
گئتدی کؤنلؤمده داها بؤش یئری قالدی
قالـدی ساواشـدی کؤنؤلؤم منـله
اؤ ساواشانجا منی داش یئـره چالدی
چالـدی سندئردی منیم قؤل قانادیم
اؤرگـیم سندی گؤزؤم یوللارا قالدی
نوشته شده توسط آیدن در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت
بخواب ای روح نا آرام مسـتم بخواب اینک که من بیدارهستم
به خوابی خوش فرورو تا قیامت شکـستی بال پرواز و شکستم
بخواب آرام و آرامم بـیـاور که مـن دروازه قـلبـم ببسـتم
چه سوزم آشـیانم سوخت از غم چه سازم ،وای بستی هردودستم
من از دستت کشـم فریـاد فریـاد گسستی تار و پود و من گسستم
ز دستت روز و شب بیمار بودم کنون از ظلم و بیـداد تو رستم
دگر چیزی نگویم،خواب رفتی من از بند تو مست ، آزاد گشتم
نوشته شده توسط آیدن در جمعه ششم مهر 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت
در ميكده جان ها من بر تو نظر كردم مستانه شدم يكدم از خويش حذر كردم
از ديده پر مهرت ، آتش به دلم افتاد بالله كه ندانستم ، اينگونه خطر كردم
آواره كويت من ، گشتم ز پي وصلت وصلت همه هجرآمد آخرچه ثمر كردم
از خويش برستم بر كوي تو دل بستم در حسرت ديدارت در سينه شرر كردم
در سينه خود كوهي با مهر تو بر كندم هم اشك زلال خود ، درياي حَمَر كردم
از آتش هجرانت سوزد دل و جان اما از داغ فراغت من همواره ضرر كردم
نوشته شده توسط آیدن در سه شنبه سوم مهر 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ

نیست چیزی خبری...
ور تو را گفتم چیز دگری هست نبود"
جز فریب دگری...
فهرست اصلي
دوستان
نوشته هاي پيشين
طراح قالب