چشم بیمار من امشب پی چیزی می گشت
پی رازی شاید...
پی حرفی، سخنی ...
بنهفته به بالین نگاهی خیره
پی دشنام غزلوارۀ نغزی مبهم ،
مهر گشته به لبهای پسر بچۀ گنگ
پی ژرفای نگاهی به بلندای خیال
پی آیینۀ بشکستۀ آن کودک زال
که به هر تکه اش،عکس دگری پیدا بود
که خبر می آورد ،
از شکنج صد هزار انسانی؛
که گرفتار شدند
از ازل تا به ابد
به طلسمات خیال.
چشم بیمار من امشب پی چیزی می گشت
پی آن گمشدۀ سال سیاهم به گزاف
که بدادم ز کفم درشب چون امشبکی
شب بد مستی و نا بخردی ام
چشم امید که را می دارم؟
پی نویافته ام گمشده در پوچی چرخ
چرخ گردندۀ نا همواری
که به قانون گریز از مرکز
همه را می راند،در مدار دگری
پی آن نآمده رفت
نآمد و هیچ نگفت و ننوشت
آتشی ریخت به بی مردمی ام
درد و آوخ ..........که برفت.
چشم بیمار من امشب پی چیزی می گشت
پی هشدار عدم حک شده در بغض سکوت
پی آن کودک نورستۀ بر باد شده
به دمی آمد و ننشست و دمی دیگر رفت
در سرش شور و نشور
در دلش عشق وصال
به شبی آمد و امشب او رفت
شب بد مستی بد کار خدا
پی بسیار غم و شادی و اندوه و سکوت
پی آن چشم به راه
راه طولانی و پر گرد و غبار
سال دیگر کاسۀ سر ماند ازآن
اندر آن چشمی نه و آه از نگاه
چشم بیمار من امشب پی هر چیزی گشت
گشت و گشت و گشت و گشت
آخرش وامانده و درمانده شد
او پی عشق برفت،نفرتش افزوده شد
پی آن نور تجلی که کند آگاهش
نور را دید و یقین دید فریب
چشم بیمار من امشب خشکید
پی هر چیز که گویی گشتم
ونبود آنجا جز؛حرفی از م.امید
نیست چیزی،خبری
ور تورا گفتم چیز دگری هست،نبود
جز فریب دگری
نوشته شده توسط آیدن در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت
عاشق گیتار و یانی بود و بس ماهرِ آوازخوانی بود و بس
یاور یـاران جـانی بود و بس دردمندِ درد دانی بود و بس
نوشته شده توسط آیدن در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت
ای دل تنهای من آن یا ر و یارانت چه شد؟
ساقی و پیـمانه و آن می گسارانت چه شد؟
دم به دم نالی ز غم در این سرای بی کسی
آخر آن مهر و وفای دوستدارانت چه شد؟
بی کس و تنها دراین ویرانه منزل کرده ای
کاخ آبـاد و رفیقان،صـد هزارانت چه شد؟
خامـش انـدر گوشـه ای آبـستـن هـر آتـشی
بانگ نای وچنگ وعودبیقرارانت چه شد؟
سوختی درآتش هجران ولی خاموش ماندی
نالـۀ جانـسوز و آه سرد یارانت چه شد؟
ای دریغا مستی و نوش و طرب آخرگذشت
آنهمه شوروشعف در روزگارانت چه شد؟
روزگاری محـرم اسـرار هـر بیـدل بـُدی
آنـهـمـه سـرّ نـهـان راز دارانت چه شد؟
چون درختی در خزان تنهای تنها مانده ای
آن نشـاط آن سبزی باغ بهارانت چه شد؟
نوشته شده توسط آیدن در جمعه چهارم آبان 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ

نیست چیزی خبری...
ور تو را گفتم چیز دگری هست نبود"
جز فریب دگری...
فهرست اصلي
دوستان
نوشته هاي پيشين
طراح قالب