نگاهم برنگاهت خیره چون شد قرارم رفت و حاصل صد جنون شد
چودیدم خنده ای برروی ماهت به ناگه مـاه لـغـزیـد و نگون شد
طلـسم ایـن دلم بشکـست ناگاه سرشک دیـده ام دریـای خون شد
ازآن شیرین لبانت آه و فریاد غـمت فرهاد و این دل بیستون شد
اشارتهای تودیدم صـد افسوس زبانم مـُُرد و کامـم زهـرگون شد
بدا، ترسی به دل بودم، نهانی خوشا ، با مهـر تو از دل برون شد
میازارم،که آزردندم این خلق مرنجانم، که دل خوار و زبون شد
چراغ مردۀ دل مرده تر شد دل بیزار مـن چون بود و چون شد
کنون کنج خیالم روز و شبها خیـالـم بـا خیـالـت شـاد گـون شد
نوشته شده توسط آیدن در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت
وه : که با عصیان گری ، آب و گلی آمیختند
به : که درکام فلک ،صد جام میگون ریختند
وخ : که با فریاد وحشت ، زندگانی سوختند
دم به دم از عمر خود را، در سـرابی بیختند
اینک از بی همزبانی خسته و درمانده اند
زین کران تا آن کران بر هر چه غم آویختند
زین خلایق پند می گیر و زین ره دور باش
این خدایان و شیاطین ، با یک دگر آمیختند
نوشته شده توسط آیدن در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت
قارا گون باتدی ، داهـا قاش دا قرلدی قارا قاشلی ، قارا گؤزلؤ ، بؤرا گلدی
اؤ قارالیخدا گئجه ، گـوندوزوم اؤلدؤ قارا چالمیش کؤنؤلؤم بیرده برلدی
نوشته شده توسط آیدن در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت
من همانم که درآن دور درآن پشت افق هاله ای دیدم ودیوانه شدم هم بی خود
یاد دارم که در آن روز پریشان حالی بشـدم نقـش کشی بر در و دیوار افق
نشدم غافل ازآن لحظۀ احوال پریش گرچه نگذاشتنم یک دمکی با دل خود
من از آن روز گرفتارشدم بر دامی تاروپودش دست و پا بند به پهنای افق
روزوشب چشم به دامان افق میدوزم اشک پالودۀ خود بیـنم و افـسانۀ خود
خبری نیست ازآن هالۀ چشـم بیمـار تا کجا رفت دل و دیده به دنبال افق
باز در گوشـۀ تنهایی خود می لولم غرق گرداب سرشکیم من و دیدۀ خود
نوشته شده توسط آیدن در سه شنبه دوم بهمن 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ

نیست چیزی خبری...
ور تو را گفتم چیز دگری هست نبود"
جز فریب دگری...
فهرست اصلي
دوستان
نوشته هاي پيشين
طراح قالب