من همان شعلۀ برخواسته از آتش حسرت هستم  

 

که بسوزد تن و جان با شرر بی زاری

 

تو همان غنچۀ پروردۀ گلچین دقایق هستی

 

که به خاری بخلی دست خریداران را

 

من همان خندۀ نشکفته به لبهای کسانی هستم

 

که به امید عبث چشم به فردا دارند

 

تو همان وعدۀ در چند کتاب آمده ای

 

که سرابی بدهی جان عطش ناکان را

 

من همان شعر نوی بی سر و بی ته هستم

 

که به زورعرق و پاکت سیگار و حشیشم گویند

 

تو همان قافیه پرداز غزل های امیران هستی

 

که به سحر سخن پوچ تو حیران همگان

 

من همان درد ازل وارۀ  انسان گرفتار غمم

 

که به فریاد متالی ز گلوگاه حقیقت آیم

 

تو همان حس ابد گونۀ غرقان به گرداب منالی

 

که پس از هر دو جهان عالم معنای جدیدی سازند

 

من همان شعر شعورم که ز پیش از تاریخ

 

بودم  و  پیه  تکامل   به   تنم   مالیدند

 

تو همان مست غروری که ز بیم  عدمت

 

جامه تک لای ابد بر تن عریان کردی

 


 

نوشته شده توسط آیدن در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت