باید بروم...

باید بروم جایی دور...

دورتر از هر جایی

دورتر از شهر و دیار

دورتر از آبادی

دورتر از جور و ریا

دورتر از  هرچه خدا

 

باید بروم...

باید بروم جایی دور...

باید بروم آنجایی؛

آسمانش نکند سنگینی

روی سرشانۀ زار و خسته ام

نفسم ، همچو نفس های دگر می سوزد

دست خون ریز کسی،لب من می دوزد

 

باید بروم...

باید بروم جایی دور...

جایی که برای نفسم

لو برای یک بار،

دین و اسلام نخواهند از من

یا بنام آزادی

من و مردم نکِشند اندر بند

نکشندم  با  سنگ

آه ازاین دولت منگ

 

 

باید بروم...

باید بروم جایی دور...

باید بروم آنجایی:

دلخوش کنک مردم ما،

دین و الله نباشد؛

هم بهشت و دوزخ او

دلخوشی ماورای اینهاست

لیک به قول سهراب؛

دل خوش سیری چند؟

 

باید بروم...

باید بروم جایی دور...

باید بروم آنجایی:

دل من به دیدار تو خوش باشد

دل بیمار تو هم در پی او

او نباشد در میانه...

من و تو می میریم

 

می روم...آری...

می روم...می روم...

 

بسته ام بند دو کفشم محکم

همه اسباب و وسایل اینجا

چمدام را نیز؛

دو سه باری بستم.

باز می پرسند از من،

چمدانت را بستی؟

آری...چمدانم را بستم.

 

راه می افتم

چمدان سنگین نیست

می گشایم قفلش را

هر چه باید آنجاست

لیک یک چیز کم است!!

آه...ای....وای....

قلب من اینجا نیست

آی...آری...

قلبم را جا گذاشتم

قلبم...

ق

ل

ب

م

ر

ا

 

 


 

نوشته شده توسط آیدن در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت