من همانم که درآن دور درآن پشت افق هاله ای دیدم ودیوانه شدم هم بی خود
یاد دارم که در آن روز پریشان حالی بشـدم نقـش کشی بر در و دیوار افق
نشدم غافل ازآن لحظۀ احوال پریش گرچه نگذاشتنم یک دمکی با دل خود
من از آن روز گرفتارشدم بر دامی تاروپودش دست و پا بند به پهنای افق
روزوشب چشم به دامان افق میدوزم اشک پالودۀ خود بیـنم و افـسانۀ خود
خبری نیست ازآن هالۀ چشـم بیمـار تا کجا رفت دل و دیده به دنبال افق
باز در گوشـۀ تنهایی خود می لولم غرق گرداب سرشکیم من و دیدۀ خود
نوشته شده توسط آیدن در سه شنبه دوم بهمن 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ

نیست چیزی خبری...
ور تو را گفتم چیز دگری هست نبود"
جز فریب دگری...
فهرست اصلي
دوستان
نوشته هاي پيشين
طراح قالب