نگاهم برنگاهت خیره چون شد قرارم رفت و حاصل صد جنون شد
چودیدم خنده ای برروی ماهت به ناگه مـاه لـغـزیـد و نگون شد
طلـسم ایـن دلم بشکـست ناگاه سرشک دیـده ام دریـای خون شد
ازآن شیرین لبانت آه و فریاد غـمت فرهاد و این دل بیستون شد
اشارتهای تودیدم صـد افسوس زبانم مـُُرد و کامـم زهـرگون شد
بدا، ترسی به دل بودم، نهانی خوشا ، با مهـر تو از دل برون شد
میازارم،که آزردندم این خلق مرنجانم، که دل خوار و زبون شد
چراغ مردۀ دل مرده تر شد دل بیزار مـن چون بود و چون شد
کنون کنج خیالم روز و شبها خیـالـم بـا خیـالـت شـاد گـون شد
نوشته شده توسط آیدن در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ

نیست چیزی خبری...
ور تو را گفتم چیز دگری هست نبود"
جز فریب دگری...
فهرست اصلي
دوستان
نوشته هاي پيشين
طراح قالب