هان ای فلک از جان من،دیگر چه خواهی این جان ناچیزم به غم آخر چه کاهی
ای پیر افسون ساز، گیتی ، جانم مرنجان دیگر نماند از جان مـن ، سالی و ماهی
مـن در کجا بودم که آوردی به اینجا ایـنجا و آنـجا سهـم مـن ، باشـد تباهی
با چه معیاری تو می سنجی قضـا را؟ سهـم مـن دریوزگی ، سهم تو شاهی؟
گومرا،حاشا مکن،طفره مرو ای کژ مدار از چه رو بت می تراشـی ، گاه گاهی
گه در دل سنگ سیه در خانه ای تو گـه نامـده می آیی و مـوعـود چاهی
از ترس فهـم مردمان ، پوچی خود را مانند سـوزن گـم کـنی در شطِﱠ کاهی
تف بـر این دامان ناپاک و پـلشـتت در پیـش دانـایـان عـالـم رو سـیاهی
نوشته شده توسط آیدن در جمعه شانزدهم فروردین 1387 ساعت موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ

نیست چیزی خبری...
ور تو را گفتم چیز دگری هست نبود"
جز فریب دگری...
فهرست اصلي
دوستان
نوشته هاي پيشين
طراح قالب