نمي خواهم بگويم،نمي خواهم بنويسم،اما نمي توانم.

من نياز دارم؛ به گفتن و نوشتن.

به گفتن حرفهايي كه مي توانم بگويم ،

و به نوشتن حرف هايي كه نمي توانم بگويم.

پس بايد بنويسم تا درد خود را با نوشته هايم تسكين ببخشم.

گفتم،درد؛آري:درد ره آورد سفر به ماوراي روح انسان هاست.

ره آوردي گه خوشايند ،

كه نتيجه ي حماقت و ساده انديشي انسانهاي ترسان و فراري از حقيقت است،

و گهي زجر آور و مشمئز كننده كه آيينه ي تمام نماي حقيقت است.

در ظاهر شاد و خوشحال هستم ،

ولي كسي باور نمي كند چه درد سنگيني بر درياي پر تلاطم سينه ام حكمراني مي كند.

خيلي مي ترسم.از چيزهايي مي ترسم ،

كه ديگران براي بدست آوردنش با همديگر رقابت مي كنند،يا همديگر را مي كشند.

من اول از همه از خودم مي ترسم.از تك تك سلول هاي بدنم از يكايك ژنهايم مي ترسم.

از زن جماعت هم مي ترسم !اما نمي دانم چرا؟

چون از مرد شدن مي ترسم ؛پس از مرد ها هم مي ترسم.

مي خواهم هميشه بچه بمانم و خواهم ماند.

 


 

نوشته شده توسط آیدن در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 ساعت موضوع | لينک ثابت